وقتی صله رحم برنامه ات رو بهم میزنه
ساعت ۳ از مدرسه رسیدم خانه و بعد از ناهار دوستم زنگ زد و ازم خواست تا بروم به داداشش ریاضی عمومی یاد بدهم.
بعد از اینکه از خانه دوستم برگتم دم در خاله و پسر خاله را دیدم که پشت در خانه ما ایستاده اند
انگار قسمت نبود من امشب درس بخوانم.
فردا عصر کلاس اوراکل هم دارم و باید نرمال سازی جداول را مرور می کردم که متاسفانه نشد.
الان هم باید بروم بخوابم و فردا صبح مثل روزهای قبل درس نخوانده بروم دانشگاه!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:43  توسط جعفری
|
