ساعت ۳ از مدرسه رسیدم خانه و بعد از ناهار دوستم زنگ زد و ازم خواست تا بروم به داداشش ریاضی عمومی یاد بدهم.
بعد از اینکه از خانه دوستم برگتم دم در خاله و پسر خاله را دیدم که پشت در خانه ما ایستاده اند
انگار قسمت نبود من امشب درس بخوانم.
فردا عصر کلاس اوراکل هم دارم و باید نرمال سازی جداول را مرور می کردم که متاسفانه نشد.
الان هم باید بروم بخوابم و فردا صبح مثل روزهای قبل درس نخوانده بروم دانشگاه!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:43  توسط جعفری
|
حالم زیاد تعریف نداره
اینجور وقت ها آدم دنبال دلیل می گرده و متاسفانه توی نود در صد موارد دلیلی هم برای آن پیدا می کنه یا دلیلی برای ناراحتی خودش می سازه.
من تصمیم دارم توی این موارد به جای گشتن دنبال دلیل برای تلقین هم که شده به خودم بقبولونم که هیچ ناراحتی ندارم.
و کاملا هم خوشحال ام و یک دلیل برای خوشحالی ام پیدا کنم.
پس الان کاملا خوشحالم بخاطر....؟
درسته.!
خوشحالم بخاطر اینکه امروز روز شادی برای من بود و من توانستم توی یک مراسم شادی (پا تختی) شرکت کنم و چند تا از اقوام و فامیل را از نزدیک ببینم و دیداری تازه کنم.
الان خوشحالم بخاطر اینکه می توانم نسیم سر زمستانی را لمس کنم و عطر دل انگیز اش را استشمام کنم.
الان خوشحالم چون سایه پدر و مادرم بالای سرم است و در کمال ارامش یک زندگی ارام را سپری می کنیم.
الان خوشحالم چون که خدای مهربون نعمت دیدن را از من دریغ نکرده و من میتوانم جلوه های زیبای حیاط را در اطراف ببینم و لذت ببرم.
و هزاران دلیل دیگه که از بس زیادند ما از یاد آنها غافل شدیم
و من همین الان تصمیم گرفتم که هر بار که آمدم توی وبلاگ ام و قصد نوشتن را داشتم بخاطر یکی دو تا از آنها از خدای مهربون و بخشنده تشکر کنم.
و در آخر خوشحالم که خدایی به این خوبی دارم که توی تمام لحظات زندگی مواظب من است حتی توی لحظه هایی که من فراموش اش میکنم....!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 21:49  توسط جعفری
|
خدایا کمکم کن تا بتوانم به ارزوهای بزرگم دست پیدا کنم
یه شرکت بزرگ بین المللی با هزاران کارمند
از ادمهای کوچیک که عمرشون را به بطالت می گذرونند متنفرم
کاش زود این اینترنت ای دی اس ال هم اینجا می آمد دارم میمیرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:51  توسط جعفری
|